پارسال چنین روزهایی بود که به دلایلی تصمیم گرفتم وبلاگی شخصی درست کنم . این وبلاگ یاد آور خاطراتی خوش و آورنده ی ارمغان دوستی با کسانی بود که شاید برخیشان هرگز در دنیای حقیقی دیده نشوند . به هر حال هرچه که بود آنقدر ارزش داشت ( و احتمالا خواهد داشت )که قسمتی از وقتم را بدان اختصاص میدادم. گاه دنیای مجازی من دنیای حقیقی ام میشد و حقیقی مجازی !هر وقت چیزی در ذهنم خطور میکرد و دوست داشتم آن را مطرح کنم اولین جایی که به ذهنم میرسید این وبلاگ بود. بیشتر سعی میکردم پوسته ی خوشحال و بی غم خود را در آن نمایان کنم که خشم ، نفرت ،غم و ... من به یادگار نماند و فقط یاد آور افکاری باشد که با دیدنشان بگویم : خوش به حال آن روزهایم! به هر حال برای آنکه این پست هم تابع ضابطه های قبلی باشد پست را با خلاصه ی داستان چنین خاتمه میدهم :

تنها یازده خزان را تجربه کرده بودم که به سایتها مینگریستم و آرزو مینمودم که مرا نیز سایتی باشد اما نمیدانستم چه گون پوشانمش جامه ی عمل ! گفته بودنمی امریست بس دشوار.تا کتابی را از خزینه ای بیرون کشیدم و یافتم آنچه را که بایست بسی سهل. چهار سال روانه کردم تارنگارهایی و بسی رنج بردم در میهن بلاگ و پرشین بلاگ و بلاگر و پارسی بلاگ و ... تا تخلص دادنم بچه ی کف نت!. و بعد ازچهار سال خواستم آفرینم تارنگاری با مضمونی پیرامون خویشتن . و اینگون بود که خلق کردمش حامی اسپیدی .