تبليغاتX
    

  یادگاری های حامد

شاید خط خطی میکنم . شاید!

فکر میکردم فقط برای دیگران است . اما صحنه پیوسته بجاست . انتهای هر راهی ابتدای راهی دیگر است . داشتم قدم میزدم ها! حواسم نبود پایم از خط گذشت.


هر قدمش یک خاطره بود. فعلا تمام شد. این بار می خواهم بدوم ... اما در میدانی دیگر .می خواهم قهرمان زندگی خودم باشم. افسوس نمی خواهم . بی صبرانه انتظار هورایی بلند را می کشم. دغدغه دارم . راستش باور نمیکنم! به هر حال... سلام غول چهار چشمی که کور کردن فقط یکی از چشمانت راز کشتن توست.
دلم تنگ می شود ...سلام کنکور... خداحافظ همین حالا.

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 20:26  توسط حامد  | 

 

سلامی به گرمی هوای اهواز از آغاز اسفند ماه!
فکر نکنم کشوری باشه که روزی رو به عنوان عید نداشته باشه . اما به قول دکتر شریعتی نوروز ما چیز دیگریست . درست یا غلط نمیدانم اما میدانم شریعتی میگفت :
مسلما زمین و آسمان در پاییز ، زمستان و یا تابستان آفریده نشده است . زمین در نوروز خلق شده است.


روزی را که  همه دوست دارند. اما ... اما واسه بچه ها یه چیز دیگست . یه جور دیگست . این عید هرسال تکرار میشود و باز هم به قول شریعتی عقل تکرار را نمیپذیرد اما احساس تکرار را دوست دارد.و به قول سهراب هم عقل موسیقی احساس تو را می شنود! هیچ وقت یادم نمیرود عید که میشد چه شوری درونم بر پا میشد . از همه ی قسمت هاش بیشتر خریدن ماهی های قرمز را دوست داشتم که البته زود می مردند و وقتی اندام کج شده شان را روی آب می دیدم انگار غم همه ی دنیا روی دلم مینشست !و دوباره با تمنا ماهی های جدید جایشان را در تنگ پر میکردند که البته دیری نمیپایید که آنها هم جان تسلیم می نمودند!


یاد بچگی بخیر ...لذت عیدی گرفتن و حساب کردنشان قبل از گرفتن و هزار و یک جور نقشه کشیدن برایشان و  مقایسه کردن با عیدی های بچه های فامیل و و و ... و آخر هیچ سالی نفهمیدم که این پول ها کجا خرج شد!!!
لباس های نوی عید را میپوشیدم و سر سفره ی هفت سین مینشستم و منتظر می ما ... هفت سین! ...

وسط نوشتن به فکر دیگری فرو رفتن هم جالب است ها ... بگذریم . سخن کوتاه میکنم .نوروزی تکراری را داشته باشید که احساستان لذت ببرد . روز خوش .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 15:36  توسط حامد  | 


هر روز همین است و چقدر زشت است!در مدرسه فقط چندردیات میشنوم.تخمین زدم چهار پنجم حرفایی که در مدرسه میشنوم - البته به جز حرفهای معلمین - چرت و پرتی بیش نیست . صدای لهو لعب که میشنوم حالت تهوع بهم دست میدهد . قسمت درس خواندنش هنوز آنقدرها خسته کننده نشده است . گهگاهی که به بمبست میخورم کامپیوتر را روشن میکنم و بعد اینترنت ... و واقعا اه اه که این یکی از همه تکراری تر شده است.
چقدر یکرنگ! حتی حرفهایی را هم که هر روز میرنم و میشنوم تکراریست! فکر کن!آره . اصلا این یکی از همه بد تره . کاش شخصیت ها هر روز تغییر میکردند . تا حداقل کاراکتر هایی که هر روز با آنها روبرو می شوم تکراری نباشند . کی می گوید ثبات شخصیت خوب است؟!
میشه گفت در کل

 

پس نوشت : یادمه قسمت آخر سریال میوه ی ممنوعه احسان خواجه امیری یه شاهکار خوند . واقعا توی دلم نشست . اونجه که فتوحی زیر بارون بود . چقدر توانا و هنرمنده . توصیه میکنم حتما دانلودش کنید . من این آهنگ رو واقعا دوست دارم :

آزاد آزادم [128] [64] [24]

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 23:26  توسط حامد 

چکنویس های من هم حکایتی دارد. اصلا ... اصلا درس خوندن من هم حکایتی دارد! تا شروع می کنم به حل کردن مسئله دستم نا خود آگاه چیزی غیر از آنچه در ذهنم هست مینویسد. و اگر دفاتر چکنویسم را ورق بزنید به هیچ کلمه ای به اندازه ی ُSPD بر نخواهید خورد! حتی ... بی خیال
و حال این تصویر ... که واژه ای مقدس(!) در آن درج شده است . اگه باهوشید بگید کجا اینو نوشتم؟!کلی برام آب خورد!

 

پی نوشت : چرا میخواستم فراموشت کنم؟ اشتباه بود! خاکستری چشمانت را هرگز فراموش نخواهم کرد.بازم ولنتاین مبارک!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 13:19  توسط حامد  | 

خصوصا شباهنگام
خیالت میکنم
در خیالاتم
یک آدمک خیالی
هر آنچه را دوست دارم داراست
من و تو ...
مهر همیشه در سینه ی ماست
و در خیال
عشق می ورزم تو را
بیش از تو به من
حال آنکه ...
آنقدر دوستم داری
که  خیالم  حتی خیالش را هم نمیکند
ای عشق جاودانه در خیال
مبادا خیالت بردارد
روزی را
که دگر خیالت نکنم
آخر مگر میشود ؟
این چنین همدمی را از دست داد
حال آنکه انسم با آن
بیش از چیزیست که خیال میکنی
خودت را نمیگویم
خیال کردن به تو ...
مقصود است
معشوق است
و ماءنوس
معلوم است
که خواهی ماند جاوید
ای آدمک
 تا به حال یارای نداشتم
 چهره ای برایت نقاشی کنم
با بومرنگ خیال
که به پاکیت بیاد
از ما روی مگردان
بی خیال ...

سلام !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 20:15  توسط حامد  | 

پارسال چنین روزهایی بود که به دلایلی تصمیم گرفتم وبلاگی شخصی درست کنم . این وبلاگ یاد آور خاطراتی خوش و آورنده ی ارمغان دوستی با کسانی بود که شاید برخیشان هرگز در دنیای حقیقی دیده نشوند . به هر حال هرچه که بود آنقدر ارزش داشت ( و احتمالا خواهد داشت )که قسمتی از وقتم را بدان اختصاص میدادم. گاه دنیای مجازی من دنیای حقیقی ام میشد و حقیقی  مجازی !هر وقت چیزی در ذهنم خطور میکرد و دوست داشتم آن را مطرح کنم اولین جایی که به ذهنم میرسید این وبلاگ بود. بیشتر سعی میکردم پوسته ی خوشحال و بی غم خود را در آن نمایان کنم که خشم ، نفرت ،غم و ... من به یادگار نماند و فقط یاد آور افکاری باشد که با دیدنشان بگویم : خوش به حال آن روزهایم! به هر حال برای آنکه این پست هم تابع ضابطه های قبلی باشد پست را با خلاصه ی داستان چنین خاتمه میدهم :


تنها یازده خزان را تجربه کرده بودم  که به سایتها مینگریستم و آرزو مینمودم که مرا نیز سایتی باشد اما نمیدانستم چه گون پوشانمش جامه ی عمل  ! گفته بودنمی امریست بس دشوار.تا کتابی را از خزینه ای بیرون کشیدم و یافتم آنچه را که بایست بسی سهل. چهار سال روانه کردم تارنگارهایی و بسی رنج بردم در میهن بلاگ و پرشین بلاگ و بلاگر و  پارسی بلاگ و ... تا تخلص دادنم بچه ی کف نت!. و بعد ازچهار سال خواستم آفرینم تارنگاری با مضمونی پیرامون خویشتن . و اینگون بود که خلق کردمش حامی اسپیدی .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 13:20  توسط حامد  | 

کاش داد میزدم حرفهایم را
تا بشنوند اینها
پنبه در گوش کرده اند
چشم بند بسته اند!
باید بسازند
ناتوانند
شاید نمی دانند
سنتی بودن را یاد گرفته اند
که پدرانشان ...
بعضیشان جنگل گونند!
بزرگ حکم فرماست
مبادا آشکارا جوانی کنی
اینجا جرم است
پنهان کن
چه باید گفت
کمی جوانی
انگشت نمایت خواهد کرد!
محروم
هیچ چیز نداریم
آخر که چی؟
ساکت بود و جیک نزد؟
مشکلات ما ریشه در تاریخ دارد
عمیق است
نابود ناشدنیست شاید!
فارسم!
سرم را بالا بگیرم
افتخار کنم
بانگ می زنم نام وطن
فریاد؟
من در زیر زمین
شعار میدهم
آنها در نوک برج تمدن
دارند دل آسمان را بیشتر می خراشند
نمیشنوند
وقتی میگویمشان
یاد گرفته اند بگویند
من به پارسی بودنم افتخار میکنم
نمیدانند چرا
اما به نظر جمله ی خوش شکلیست!
عادت کرده اند
آیندگان به نیک یادمان نخواهند کرد
که ما به گذشتگان
بی فکریم
دیگر عربها هم عرب حسابمان میکنند!!!
فقر همه جا فقر است
اینجا پول پول نیست
که علم
شاید سهراب خواست کامل گوید و نشد
 "قایقی خواهم ساخت
دور خواهم شد از این خاک غریب ..."
پی نوشت 1 : میدونم باز هم خواهید گفت . نه اینا چه حرفاییه میزنی . من به ایرانی بودنم افتخار میکنم
پی نوشت 2 : نخواهید دید ...! اینجا به عنوان یک جوان نمیتوان نیازها را بر طرف کرد . جوانی یعنی اوباش گری شاید!
پی نوشت 3 : مهاجرت به درد نمیخوره . توی یه کشور غریب میری که عمرا بت محل نمیزارند . باور کنید :
به یه ایرانی چنان مینگرند که ما به یک افغانی!
پی نوشت 4 : نتوانستم همه ی حرفهایم را بزنم .
پی نوشت ۵ : یگانه تیتراژ ماه عسل رو قشنگ خونده نه؟ با من غریبگی نکن من مات تصویر تو ام

پس نوشت : این آهنگ خیلی خوشگل و جدید از محسن چاوش رو دانلود کنید . حجمش ۵۰۰ کیلوبایته فقطا ... اندازه یه عکس : دانلود (زخم زبون)

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 17:40  توسط حامد  |