تبليغاتX
    

  بازتابش

وقایع و بازتاب افکار من از وقایع

سپاس خداییست را که معنای توکل را به من فهماند و شیرینی عاقبتش را چشاند. سپاس خداییست را که با یادش دلم آرامش یافت.که صبح کنکور ، در راه،آیه ای را به من نشان داد که ای کاش فراموشش نکنم،که راه فرار از ترس است و یاس .


بی صبرانه انتظار هورایی بلند را میکشیدم اما وقتی دیدمش ماندم که الان باید خوشحال باشم یا ناراحت،این یعنی خوب یا یعنی بد،بعد از اندکی تصمیم گرفتم در حد یک تبسم کوچک خوشحال باشم.کنکور آنچیزی نبود که فکرش را میکردم.اکنون بعد از گذشتن از 235 خوان در 4ساعت و 10 دقیقه کنکور را یک اتفاق اشتباه معنا میکنم.نمیشد اندوخته های این چند سال را تماما پیاده کرد تا حق به حق دار برسد.دیدم دوستانی را که از من بهتر بودند اما ... .این همه تلاش،مشورت،برنامه ریزی، حرص و جوش که ای وای امروز نیم ساعت کمتر درس خواندم ، که ایول امروز 1ساعت دیرتر خوابیدم و درس خواندم،که ای وای این آزمون آزمایشی را خراب کردم، که ایول از فلان رقیب پیشی گرفتم و ای وای که ... همه ی این ها در چند رقم مثل 209 ، 188،220 و ... در پایین کارنامه ی کنکورم خلاصه شد.


راستش نمیدانم چه پیش خواهد آمد در خیابانهایی که اصلا نمیشناسمشان ، خوابگاه را تا به حال ندیده ام و نمیدانم جوش چگونه است،زیاد از دانشگاه نمیدانم . صادقانه بگویم کمی میترسم.چگونه با این بازو های نحیفم مشکلات را در هم بشکنم.سنگ هایی را که دوست دارم پرتاب کنم بتوانم بردارم.

راستی عبارت قرآنی این بود : ا لیس الله بکاف عبده

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 19:55  توسط حامد  | 

فکر میکردم فقط برای دیگران است . اما صحنه پیوسته بجاست . انتهای هر راهی ابتدای راهی دیگر است . داشتم قدم میزدم ها! حواسم نبود پایم از خط گذشت.


هر قدمش یک خاطره بود. فعلا تمام شد. این بار می خواهم بدوم ... اما در میدانی دیگر .می خواهم قهرمان زندگی خودم باشم. افسوس نمی خواهم . بی صبرانه انتظار هورایی بلند را می کشم. دغدغه دارم . راستش باور نمیکنم! به هر حال... سلام غول چهار چشمی که کور کردن فقط یکی از چشمانت راز کشتن توست.
دلم تنگ می شود ...سلام کنکور... خداحافظ همین حالا.

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 20:26  توسط حامد  | 

 

سلامی به گرمی هوای اهواز از آغاز اسفند ماه!
فکر نکنم کشوری باشه که روزی رو به عنوان عید نداشته باشه . اما به قول دکتر شریعتی نوروز ما چیز دیگریست . درست یا غلط نمیدانم اما میدانم شریعتی میگفت :
مسلما زمین و آسمان در پاییز ، زمستان و یا تابستان آفریده نشده است . زمین در نوروز خلق شده است.


روزی را که  همه دوست دارند. اما ... اما واسه بچه ها یه چیز دیگست . یه جور دیگست . این عید هرسال تکرار میشود و باز هم به قول شریعتی عقل تکرار را نمیپذیرد اما احساس تکرار را دوست دارد.و به قول سهراب هم عقل موسیقی احساس تو را می شنود! هیچ وقت یادم نمیرود عید که میشد چه شوری درونم بر پا میشد . از همه ی قسمت هاش بیشتر خریدن ماهی های قرمز را دوست داشتم که البته زود می مردند و وقتی اندام کج شده شان را روی آب می دیدم انگار غم همه ی دنیا روی دلم مینشست !و دوباره با تمنا ماهی های جدید جایشان را در تنگ پر میکردند که البته دیری نمیپایید که آنها هم جان تسلیم می نمودند!


یاد بچگی بخیر ...لذت عیدی گرفتن و حساب کردنشان قبل از گرفتن و هزار و یک جور نقشه کشیدن برایشان و  مقایسه کردن با عیدی های بچه های فامیل و و و ... و آخر هیچ سالی نفهمیدم که این پول ها کجا خرج شد!!!
لباس های نوی عید را میپوشیدم و سر سفره ی هفت سین مینشستم و منتظر می ما ... هفت سین! ...

وسط نوشتن به فکر دیگری فرو رفتن هم جالب است ها ... بگذریم . سخن کوتاه میکنم .نوروزی تکراری را داشته باشید که احساستان لذت ببرد . روز خوش .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 15:36  توسط حامد  | 


هر روز همین است و چقدر زشت است!در مدرسه فقط چندردیات میشنوم.تخمین زدم چهار پنجم حرفایی که در مدرسه میشنوم - البته به جز حرفهای معلمین - چرت و پرتی بیش نیست . صدای لهو لعب که میشنوم حالت تهوع بهم دست میدهد . قسمت درس خواندنش هنوز آنقدرها خسته کننده نشده است . گهگاهی که به بمبست میخورم کامپیوتر را روشن میکنم و بعد اینترنت ... و واقعا اه اه که این یکی از همه تکراری تر شده است.
چقدر یکرنگ! حتی حرفهایی را هم که هر روز میرنم و میشنوم تکراریست! فکر کن!آره . اصلا این یکی از همه بد تره . کاش شخصیت ها هر روز تغییر میکردند . تا حداقل کاراکتر هایی که هر روز با آنها روبرو می شوم تکراری نباشند . کی می گوید ثبات شخصیت خوب است؟!
میشه گفت در کل

 

پس نوشت : یادمه قسمت آخر سریال میوه ی ممنوعه احسان خواجه امیری یه شاهکار خوند . واقعا توی دلم نشست . اونجه که فتوحی زیر بارون بود . چقدر توانا و هنرمنده . توصیه میکنم حتما دانلودش کنید . من این آهنگ رو واقعا دوست دارم :

آزاد آزادم [128] [64] [24]

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 23:26  توسط حامد 

چکنویس های من هم حکایتی دارد. اصلا ... اصلا درس خوندن من هم حکایتی دارد! تا شروع می کنم به حل کردن مسئله دستم نا خود آگاه چیزی غیر از آنچه در ذهنم هست مینویسد. و اگر دفاتر چکنویسم را ورق بزنید به هیچ کلمه ای به اندازه ی ُSPD بر نخواهید خورد! حتی ... بی خیال
و حال این تصویر ... که واژه ای مقدس(!) در آن درج شده است . اگه باهوشید بگید کجا اینو نوشتم؟!کلی برام آب خورد!

 

پی نوشت : چرا میخواستم فراموشت کنم؟ اشتباه بود! خاکستری چشمانت را هرگز فراموش نخواهم کرد.بازم ولنتاین مبارک!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 13:19  توسط حامد  |